خاطره نویسی ، بسیار مهم تر است از انشاء نویسی !

 
 
 
خاطره نویسی ،
 
بسیار مهم تر است از انشاء نویسی !
 
شاید قبول داشته باشید که اندکی ، یا کمی ! یا تا بخشی ... نویسنده ام ؛ و اگر قبول کردید شاید بپرسید که چگونه نویسنده شدم ؟
- از راه انشاء نویسی ! ؛ و امٌا و همچنین از راه نوشتن خاطرات .
شاید بپرسید که چگونه تاریخنویس شدم ؟
شاید بپرسید که چگونه مطالعه گر معماری و شهرسازی شدم ؟
شاید بپرسید که چگونه فولکلوریست و مردم شناس شدم ؟
شاید بپرسید که چگونه تحلیلگر اقتصادی - اجتماعی شدم ؟
اواسط شهریور ماه سال 1341 که یزد هم با زلزله بوئین زهرا لرزید رفتم مجله کیهان ورزشی را که کتابفروشی تاج  شهرمان به مدیریت آقای جوادی هر هفته برایم نگهمیداشت گرفتم و به دفتر پدرم که بخشی از اوقات فراغت را در آنجا میگذراندم بردم که در آنجا مطالعه کنم .
عمویم که کارمند دفتر پدرم بود پرسید : غلامرضا تختی کیست ؟ کشتی گیر است ؟
برایش شرح دادم که تختی کشتی گیری است با « قهرمانی » های متعدد و مدال های رنگارنگ برنز ، نقره و طلا .
عمویم گفت : « پهلوانی » کرده است ؛ با محبوبیت زیادش نزد مردم تهران به کمک ضعفا شتافته و مدد رسان زلزله زدگان بوئین زهرا شده است ؛ می خواهد پوریای ولی عصر شود ! .
پدرم ، که معمولا" در چنین حرف هائی دخالت نمی کرد ، گفت : پوریای ولی دل یک قهرمان و حالا بگوئیم او و مادرش یا فوق فوقش طرفداران یک کشتی گیر در یک شهر را شاد کرده است ؛ امٌا این کشتی گیری که شما می گوئید واقعا" یک « پهلوان بزرگ » است ؛ با مردی و جوانمردیی که دارد به زندگی صدها و شاید چه بسا هزاران زلزله زده ، مصیبت زده ، بیوه و یتیم ، زخمی ، خانه خراب ، مالباخته و ...می رسد بدون اینکه کوچکترین ماموریتی از سوی این دولت داشته باشد . ملٌتی را شاد کرده است ، حتی تمام مردم جهان را .
پسر عموی پدرم ، آقا علیرضا ... که او هم در دفتر بود گفت : میگویند مخالف شاه ( دیکتاتوری ) هم هست ؛ همه می دانند . واقعا" پهلوان است و مبارز . به قول مولانا : « من پهلوان عالمم ، شمشیر رویا رو زنم ... »
... و اینگونه بود که غلامرضا تختی ِ کشتی گیر ، « جهانپهلوان تختی » شد ؛ و هزاران نفر در مرگش گریستند و هرسال یادبودش را می گیرند که کسی هم چندان زلزله عظیم بوئین زهرا را به یاد نمی آورد . و اینگونه بود که معنی « مرد » را متوجٌه شدم ، در مقابل آن « زن » دو - سه سال از من بزرگتری که از سر کنجکاوی خاطرات سه - چهار ساله ی من را دزدیده بود که بخواند ؛ و بعد از سرِ ترسش آنها را پاره کرده بود و روزی از من حلالیت می طلبید ! به همین سادگی ! حلالم کن ! ...
... و شاید اینگونه بود که من نویسنده شدم ؛ و درضمن متوجه شدم که خاطرات میتواند امنیتی - پلیسی شود ! باید آن را از شرٌ ابلیس و ابلیسه ها حفظ کرد .
/ 0 نظر / 23 بازدید