صادق هدایت در بوف کور و زنده بگور

 

آیت اللهی : هدایت از اینکه سیاهی های زندگی را به امید سپیدی نقاشی کند ابائی ندارد و نامش را در تاریخ « ادبیات سیاه » ثبت می کند ؛ حتی در اوائل نویسند گیش  در « اصفهان نصف جهان » خیلی ساده و صریح به انتقاداتی می پردازد و در ازاء هر انتقاد ، پیشنهادی می دهد که می بینیم پس از گذشت زمانی نه چندان دور پیشنهاد هایش را مفید یافته اند و عملی کرده اند . این انتقادات و شناختی که از دردهای اجتماعی جامعه زمان خودش دارد در آثاری چون زنده بگور ، سگ ولگرد ، بوف کور و... با زبانی فلسفی و هنری مطرح می شوند که حقٌانیٌت آنها را نیز زمان – زمان بیشتر – ثابت خواهد کرد .

امٌا متاسفانه همین زبان خاصٌ او باعث شده است تا عدٌه ای که آن را نمیفهمند  به جای اینکه به نفهمیدن خود اقرار کنند برداشت غلط و شخصیشان را حجٌت قرار دهند و او را به بدبینی و امثال آن متهم کنند .

اگر بدبینی را در واقع بینی می دانند ، صحیح ! ، امٌا نخوانده ملٌا شدن خود را در چه می دانند ؟ در خوشبینی ؟! . نمونه اش نطریات هدایت است در مذهب .

برای تهییج و تحریک ملٌیت ایرانیان ، ملیٌت را که کلٌی است بر مذهب که جزئی است از ملٌیٌت ، ترجیح می دهد . او را بدبین و مخالف مذهب می شمارند؛ ولی میهن پرستیش را از خاطر می برند ؛ و اگر خوشبین بودند میهن پرستیش را که در واقع نظر او بوده درک می کردند ؛ و به جزئیات و نکته های بیجا نمی پرداختند . مگر هدایت جز اینکه چون آئینه ای به انعکاس و نمایش جامعه ما پرداخته چه کرده که او را به بدبینی متهم کنیم ؟ آینه گر نقش تو بنمود راست ...

شیدرنگ : در « پیام کافکا » آمده است : « ... اینها طرفدار کند و زنجیر و تازیانه و زندان ، شکنجه و پوزبند و چشم بند هستند . دنیا را نه آنچنان که هست بلکه آنچنان که با منافعشان جور در می آید می خواهند به مردم بشناسانند ؛ و ادبیاتی در مدح گنده کاری های خود می خواهند که سیاه را سفید و دروغ را راست و درد را درستکاری وانمود بکنند ... »

آیت اللهی : در هر حال دیدار در جهان عینی و طبیعی به بد بینی در جهان ذهنی و ماوراء الطبیعی به پوچی تعبیر شده است و چون بیشتر این تعبیرات از طرف بیگانگان است کمتر به زمینه مذهبی و اعتقاد به حلول روح و امثال آن که خاص ملل مشرق است توجه داشته اند . او دسترسی به حقایق ماوراء الطبیعی را تنها در عالم خیال و در عالم هنر میسر می داند و می رسد تا جائی که حتی حقیقت را هم به نوعی به تصویر در می آورد ؛ تصویری که خود وی سازد و برایش ساخته می شود ، با تعجیل آنرا برای خودش مجسم می کند تا از شر آن راحت شود .امٌا « راز » به صورت دیگری برای او ظاهر می شود همان راز همیشگی ...

آیا هدایت « خودِ به اسرار پی برده اش » را در آن دختر بوف کور می بیند ؟

آیا آن دختر ، روح مرحله قبلی او نیست که از آگاهی بیشتری برخوردار است و آن سایه روح بعدی او نخواهد بود ؟ یا برعکس ... می بینیم که در نوشته هایش بیش از همه چیز به یگانگی اعتقاد دارد .

خواننده باید دریابد که هدایت چه می گوید و چه می کند ؟ فاعل چه کاری است و بازیچه چه کارهائی ؟ چون قهرمانش « یکتا » است . من ، تو ، او ، ما ، شما ، ایشان برای او یکی است . امٌا کسی نمی داند کیست ؟ من است ؟ یا تو است ؟ یا اوست ؟ .... شاید هم این ها در یک « وجود » که در مراحلی مختلف ظاهر می شود ظاهر می شود و رهائی از این گرداب در چیزی جز یک مسکن موقتی ، مخدر و امثال اینها نیست ؟ .تریاک و شراب مسمومی که در بوف کور و زنده بگور هست . یعنی از قبل تهیه شده ...

خود در ابتدای بوف کور نوشته است : « تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله ی افیون و مواد مخدره است . »

صفابخش : همین بوف کور بیان برخورد دنیای ذهنی است و این دنیای ذهنی از آنجا شکل میگیرد که شخصیت بوف کور در دنیائی پست و پر از فقر برای نخستین بار گمان می کند که در زند گیش شعاع آفتابی در خشیده است و این دنیا با نقاشی کردن بر روی جلد قلمدان کامل و کامل تر می گردد ؛ نقاشی هائی که همه یکسان هستند . از ابتدا یکسان بوده اند . یک درخت سرو که زیر آن پیرمردی قوزکرده شبیه جوکیان هندوستان عبا به دور خودش پیچیده و انگشت سبابه دست چپش را به حالت تعجب  به لبش گذارده و روبروی او دختری با لباس سیاه خم شده تا گل نیلوفری را به او تعارف کند . امٌا بین آنها یکجوی آب فاصله است و هنگامی که موجود دنیای ذهنی خود را که حتی نام او را نمیبردتا به چیز های زمینی آلوده نگردد در اتاقش می بیند که به روی تختخواب میمیرد . این مرگ در حقیقت مرگ دنیای ذهنی اوست . زوال وجود پاک و آسمانی اوست که بر روی زمین آلوده گردیده است و با مرگ دنیای ذهن خود با مرگ موجود آسمانی خود مثل قصٌاب بدن او را تکٌه تکٌه کرده در صندوقی جای می دهد و سپس در نقطه ای دور افتاده چال می کند .

بدینگونه است که دنیای معصومانه ذهنش میمیرد... دنیائی که در خواب گذشته است . و دنیای واقعی دنیای پس از خواب و پس از مرگ ، دنیای ذهن ... دنیای لکاته و فاسقهای طاق و جفت و رجاله های تنگ نظر و دورمانده از انسانیت است دنیائی فرسنگ ها دور تر از جنبش ها و حرکات انسانی ... دنیائی برای فریاد زدن... گریه کردن ... پوسیدن و فرو ریختن ... 

/ 0 نظر / 20 بازدید