نامش را چه بگذاریم ؟

علاوه بر مسائل عدیده یک پژوهشگر با صدها پرونده و کتاب و امثال آن ها در زمان بازنشستگی ، گوگل کروم گویا مرا چندان به رسمیٌت نمی شناسد ! ؟ ؛ مبین نت در محلٌه ما که تقریبا" در قلب تهران واقع شده است ، یعنی محلٌه دریان نو ، آنچنان که باید و شاید آنتن نمی دهد . می توان برای آنتنش نیمه شب از خواب برخاست و نوشت ؟! . پرشین بلاگ کاملا" محتاط ، این « بزرگترین جامعه اینترنتی » قدیمی ... راه پیست کردن را عملا" سدٌ کرده است ... ؛ و بسیار بعید می دانم که به این ترتیب دیگر بتوانم چون سابق نوشتن روی این وب را ادامه دهم ؛ والٌا یک سینه سخن دارم .....

نامش را چه بگذاریم ؟

سگ اصحاب کهف ؟

وسط پارک کوچکی که محل عبور و مرور هر روزه ام بود دچار درد شدید دیسک کمرم شدم ؛ و به ناچار همانجا روی یک نیمکت آهنی نشستم تا درد کاهش یابد و دوباره به راه بیفتم . به ناگاه حدود هفتاد سال زندگیم برایم فیلم شدند و جلوی چشم هایم رژه رفتند ؛ تقریبا" همیشه سعی کرده بودم به دیگران کمک کنم و تقریبا" همیشه پس از نیکی ، بدی دیده بودم ! .

دونفر دیگری که روی نیمکت بغلی نشسته بودند افراد متشخصی می نمودند . هردو به ساختمان هرمی مجلس چشم دوخته بودند ... و پس از لحظه ای آنکه نزدیکتر به من نشسته بود گفت : « دکتر جان ! مرا که می شناسی ... خانواده ام را هم می شناسی ...  یک بار پدرم به مادرم نازک تر از گل نگفت ، و مادرم ممکن نبود به پدرم بگوید بالای چشمت ابروست . هردو مو دب بودند ، حرمت یکدیگر را داشتند ، توقعشان از یکدیگر هیچ وقت بی جا و بیش از اندازه نبود . با محبت و صمیمیت زندگی می کردند . مادرم ما را هم وحشی و پرتوقع بار نیاورده بود . خانواده بودیم . به معنی حقیقیش خانواده بودیم . تا اینکه به من گفتند دیگر سنٌی از تو گذشته است ؛ باید سروسامان بگیری ... و دقیقا" بی سروسامانی من از همانجا شروع شد . سری گرفتم که سامانی بگیرم . با این ترفشی ازدواج کردم ؛ و از آن روز به بعد زندگی بر من زهر ! به هیچ صراطی مستقیم نیست . بچٌه هایش هم به خودش رفته اند ؛ عین مادرشان شده اند . خانواده ای شده اند که نگو و نپرس ... روزی نیست که یک چکٌه آب خوش از گلوی من پائین برود ... »

حسٌ کردم که باید مرد محترمی باشد؛ و حال اشک در چشمان کتابخوانده و فرهنگنوشته اش جمع شده اند . زوجی جوان ، دست در دست یکدیگر ، از مقابل ما گذشتند ؛ و نگاهی به من انداختند که دستم را به کمرم گرفته بودم که آیا می توانم دوباره برخیزم ؟ . ومن ؟ ، نگاهم را از آن دو دزدیدم و به اطراف انداختم ؛ مجلس ، مسجد سپهسالار ، میدان بهارستان ، مغازه ها ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، معاونت برنامه ریزی ....

حالا برخاسته بودم و به حرکت که آن دونفر را از روبرو دیدم . دکتر به نظرم آشنا آمد . شاید فقط عکسش را یک جائی دیده بودم ، روزنامه ، تلویزیون ...   این همان نماینده مجلس نبود که ؟ ...

هنوز حرف هایشان را می شنیدم . چون آهسته و به سختی راه می رفتم . وقتی شاکی خطاب به دکتر گفت : چه کنم ؟ دکتر جواب داد : « والله حق داری ! چه بگویم ؟ مصطفی هم که زنش را طلاق داد . باور کن من هم وضعی بهتر از تو ندارم  ، آنکه « وحشی » بود گفت :

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

قصٌه بی سرو سامانی من گوش کنید !

حالا ما که مثلا" اهلی هستیم . « ادب » در جامعه تنزل یافته است ؛ انسانیٌت روز به روز رو به تحلیل بیش و بیشتر می رود ؛ خدا آخر و عاقبت ما مردم را به خیر کند ... دکترای ادبیاتش همین است ، دکترای جامعه شناسیش همین است ؛ شاعرش هم همین ! ادیبش هم همین ! برعکس نهند نام زنگی کافور ... »

 

با خود گفتم : بهش می گفته اند « وحشی » ؛ او دیگران را وحشی می دانسته است و دیگران اورا ؟! هر شاعری که اهلی نمی شود ؛ « ادیب » نمی شود ! چند سال لازم داشت تا اهلی شود ؟ و چند سال بیشتر از آن تا ادیب ؟ . آیا اهل می شد ؟ با جامعه اش می ساخت ؟ یا از نظر دیگران اصولا" « نا اهل » بود و « تربیت » هم که نا اهل را چون گردکان برگنبد است ... ! اصلا" اگر تربیت پذیر نباشد چگونه اهل شود ؟ چگونه با ادب و... « ادیب » شود ، انسان شود ، آدم شود ، « جزو مردم » به معنی بافرهنگ و متمدن شود ؟ شاعر بودن که به معنی مودب بودن نیست ، با فرهنگ با مردم رفتار کردن نیست .

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزی چند

پی مردم گرفت و مردم شد

یعنی سگ ، آدم می شود ، امٌا انسان ، آدم نمی شود ؟ سگ انسان تر است از انسان ؟ از انسان ترفشی ؟ که ناگاه به خود آمدم . به میان حیاط معاونت رسیده بودم و حرف تقدسی چرتم را برید ! کجائی پیرمرد ؟ گرگ ها همه منتظر اند ! یکی اتاقت را می خواهد ، یکی اثاثت را می خواهد ، یکی کتابت را ، یکی لباست را ....

با خود فکر کردم : ... و هیچکس خودم را ؟! پس انسانیت چیست ؟ این همه که سالها با من زندگی کرده اند ، برخی بیش از چهل سال ... اتاق را می خواهند ، اثاثش را می خواهند ، قلم و دواتش را می خواهند ... امٌا آیا خواهند توانست لااقل چون من بنویسند ؟ .

کلید اتاق ، کلیدهای فایل ها ، کتابخانه ها ، کشوها ، و... همه را دادم . به خانه برمی گشتم در حالی که با خود می گفتم « دنیا محل گذر است » صحیح امٌا ... چرا « گذر و نظر » نباشد ؟! که به خانه مان رسیده بودم . انتهای یک بن بست بسیار باریک .... 

/ 26 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه

سلام و درود استاد بزرگوار ....ایام تان نیک چون همیشه زیبا نوشته اید ....ادب در اخلاق و کلام هر چند با درگیر شدن در ادبیات و شعر و فرهنگ رنگ بیشتری می گیرد اما گاهی آنطور که باید رعایت نمی شود در زندگی .....خوب زتدگی کردن به گونه ای که خلق از بودن چون منی در آسایش باشد به نظرم بالاترین فرهنگ است سپاس استاد گرامی

مجتبی اصغری فرزقی

سلام بزرگوار کارهای زیبای شما را در سایتهای مختلف می خوانم و بهر مند می شوم موفق و موید باشید با غزلی به روزم و منتظر حضرتعالی

ح.م

سلام استاد به راستی ما آدمها به کجا روانیم... کجای این دنیا ایستاده ایم...من که نمیدانم .. گاهی آدم از مردم دنیا نا امید میشود آنقدر که دوست داری به قول قدیمیها عزلت گزینی .. شما هم این روزها تجربیات تازه ای میگیرید از دورانی دیگر از زندگی که نامش باز نشستگی است. سلامت باشید

اثیره

سلام استاد ایت اللهی گرامی گاه با خوندن نوشته های شما ساعتها فکر کردم گاه با خودکار مشکی نقاشی کشیدم و یا متنی نوشتم یا به جواب پاسخی رسیدم ....راستی این روزها بازنشسته ها توی کدوم پارک جمع میشن ؟[خنده][گل] امیدوارم تندرست و سلامت و شلوغ باشید

علی میرزایی

سلام استاد نازنین یاد داشتی خواندنی بود و آموزنده زنده باشید[گل]

اکبر نبوی

درود بر استاد آیت اللهی ارجمند عید بزرگ غدیر بر حضرت عالی و خاندان گرامی خجسته باد. در سایه ی مهر علی (ع ) نیکی و رستگاری در جام دل و جان تان لبالب. پاینده باشید.

ارجمند

سلام استاد بزرگوار... سپاس از نظرات لطف شما....شایسته این همه تعریف درسایت پارسی زبانان نبودم....خجالتم دادید.... التماس دعا... عیدتون هم خیلی مبارک... یاعلی...