رهی معیری ، مرد ادب ، شعر و زیبائی زندگی

گفتی رهی معیری ؟ .

روحش شاد باد که ما را شاد میخواست و نه گریان و شهید ! .

 


من رهی معیری را نمی شناسم . هیچ بدهی ئی هم به او ندارم . در خطٌ اوهم چه بد و چه خوب که مسلما" خوب است ، نیستم . مدح و ثنایش را هم بنویسم هیچ فایده ای برایم نخواهد داشت ؛ چون « حق » را در ادبیات حاکم نمی بینم . یکی می آید عاشق می شود ، شاعر می شود ، شعر کپی کن می شود و حتی چه بسا کفر و لغو می گوید ؛ و بر اساس « روابط » ... هم در زمان زندگیش « عشق » می کند و هم پس از مرگش ، انگار نه انگار که چه کسی بوده است  ، دنبال دختر مردم می رفته است ، پیاله می زده است ، وافور می کشیده است ، پاچه خاری های گرانقیمت می کرده است  و غافل از آنکه بسیاری از شعر هایش را از کجا آورده است ... می شود یک قهرمان ادبیات ملی و فراملی و چه بسا یک قدٌیس !!! .
یکی هم مثل شادروان رهی معیری ؛ او هم عاشق می شود ، او هم شاعر می شود ، و امٌا بزرگزاده است ؛ واقعا" اصل و نسب دار است ، شاعر فطری و حقیقی است . شعرهایش نه کپی است ، و نه تقلیدی ، و نه بوی ساختگی بودن و باصطلاح کوششی بودن می دهد . حقیقتا" شاعر است با شعر هائی بسیار زیبا  . امٌا ادب دارد ، ادیب است ، جنتلمن است ، اهل هوچی بازی نیست .اهل روابط و زد و بند و لابی و این را ببین و آن را ببین نیست . در نتیجه ، چه ؟
هیچ !
هیچ نامی از او نیست یا تقریبا" نیست . نه که مصداق « خسر الدنیا والآخره » باشد ؛ چهل - پنجاه سال پیش دوستش داشتیم . ابن الوقت نبود ، نان به نرخ روز خور نبود ، صداقت داشت ؛ ترانه می ساخت ، و...و... از هر جهت قابل احترام بود . اکنون هم بسیاری از شاعران و شعر شناسان به او ، و شاید به عنوان بزرگترین عزلسرای عصر حاضر و قرن حاضر ، حرمت می نهند . قدر شناسند . امٌا در « بورس شعر خواران » نیست ... چگونه بگویم ؟ واضح تر از این ؟ .
غزلیات مشهوری دارد مثل :   
عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست
                                          می گریزم گر به من روزی وفاداری کند
*
 خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
 نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی
*
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
*
امٌا در حال حاضر سه غزلش را برایتان ذکر میکنم :

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله ی سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

و

سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان مــی کـــه در شبهـــای غـــم بـارد فــروغ صبحـــــدم
غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد
نــور سحــرگـــاهی دهــد فیضی کـــه می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
ســـــوزد مــــــرا ســـــازد مــــــرا در آتـــش انــدازد مــــرا
وز من رهــا سازد مــــرا بیگانه از خویشم کند
بستانــد ای ســـرو سهـــی! سودای هستــی از رهی
یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند
و
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
                             گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
                             من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
                             آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
                             تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
                             تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
                             خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
                             من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
رهی معیری متولد 10 اردیبهشت 1288 ، متوفی 24 آبان 1347 .
در این سالگردش ، روحش شاد باد که روح ما را شاد کرد و گریه های مداوم ما را نخواست ! .

/ 0 نظر / 13 بازدید