درس انشاء : نه فقط آموزش ، بلکه همچنین پرورش !

م
درس انشاء : نه فقط آموزش ، بلکه همچنین
پرورش !
روز اوٌل - دوٌم مهر و به هر حال نخستین ساعتی بود که کلاس تشکیل شده بود : ششم دبستان چهار منار یزد در سال 1336 ؛ و من هم از دبستان حکمت بیرون آمده به آن دبستان رفته بودم و چون جا نداشتند روی یک صندلی وسط دونیمکت آخر کلاس می نشستم . دست راستم را یادم می آید که محمد مدرس زاده بود که بعد ها استاد دانشگاه صنعتی شریف شد ؛ بعد از او هم بهروز احسانی بود که گویا بعد ها استاد خلبانی شد و اتفاقا" این دو ، که هردو هم با ادب ئ بسیار مهربان بودند ، جز در انشاء و گاه فارسی ( به خصوص حفظ کردن شعر ) و موسیقی و همیشه نقاشی که من نفر اوٌل بودم ، و ورزش که گلنوکی از همه سر تر بود ، نفر ات اوٌل و دوٌم کلاس بودند ؛ و من تا آمدم چشم باز کنم برای نفر آخر شدن در معدل گیری آخر هر هفته ، با کو... که روحانی زاده و برادر خانم آقای مدیر هم بود ، و عالمی که واقعا" هم عالم زاده بود رقابت می کردم ! . چه کنم ؟ فوتبال و شعر و هنر را خیلی بیشتر از درس خواندن دوست داشتم ! .
معلمی که برای ما تعیین کرده بودند ، آقای س . ک . ن . ر گویا این مدرسه را در شان خود و اقوامش ( که گرچه در یزد ، با خدمت به حکٌام ، به آلاف و علوفی رسیده بودند امٌا عمویم می گفت اصولا" قبیله ای عربِ مهاجر از شرق حجاز به کویر مرکزی بوده اند که قرن ها یا در جنگها و غارتگریها شرکت می کرده اند یا خود را از ساداتِ رضوی معرفی کرده محترما" از قافله ها به عنوان خمس و سهم امام و نظایر آنها باج می گرفته اند ؛ و همین حرف هم روی من تاثیری منفی نهاده بود ... به اضافه ی اینکه اصولا" خاندانشان یک پدرکشی ، نه ، امٌا یک خرده حساب اساسی با فامیل مادریم داشت ... ) نمی دانست ؛ یک روز در میان به مدرسه می آمد و پس از چندماه هم جایش را به آقای محامدی ، تقریبا" هم محلٌه ای ما سپرد ؛ که ای کاش خیلی زودتر از اینها رفع زحمت کرده بود . در عقب ماندگی من در دروس و تحصیل نقشی اساسی داشت ...
آقای مدیر که واقعا" چون یک آئینه بود و خدا رحمتش کند چون دید بالاترین کلاسش معلم ندارد ، نظم مدرسه را به آقای میرجلیلی ، ناظم مدرسه سپرد و خودش به کلاس ما آمد ؛ من داشتم سربسر وکیل صمد میگذاشتم ؛ پدر که بعدها سردفتر اسناد رسمی شد ، دوستانه به من گفت که بچٌه محلٌه ما است باهاش کارنداشته باش ؛ گل نوکی به من شاخ و شانه کشید که توی مدرسه ی ما آمده ای حواست جمع باشد !. احسانی زبان خیر چرخاند ، فلاحی گفت مگر می خواهیم دعواکنیم ؟ و یوسفی که بچٌه محلٌه ما ، مصلٌی عتیق ، بود توی روی چهار مناری ها در آمد که حواستان جمع باشد آیت اللهی تنها نیست ؛ ما مصلٌائی ها هشت نفریم ! چهار باقری گفت ما هم که بچٌه تخت استاد هستیم با شما هستیم که ... آقای مدیر وارد کلاس شد و به من گفت هنوز وارد مدرسه ی ما نشده ای آشوب به پا کرده ای ؟! ، آقای میر جلیلی میگوید خبرت را دارد که در مدرسه حکمت چه شرٌالشرورینی بوده ای ، حواست جمع باشد که من آقای سلطانزاده ( مدیر مدرسه ی سابقم که مدرسه حکمت باشد ) نیستم ! تو با این بازیهایت اصلا" چرا به مدرسه می آئی ؟ . بچٌه های مدرسه ی ما همه شان بچٌه های خوبی هستند و اصلا" اجازه نمی دهم که اخلاقشان را خراب کنی ! ، کلاس ما جا نداشت و من با این وجود به احترام پدرت تو را به این مدرسه راه دادم ... ( و گرچه بعدها خیلی این آقای مدیر را دوست داشتم ؛ اما دیگر دیر شده بود ، و همه ی اینها روی روحیٌه ی بسیار حسٌاس من برای تحصیل ، تاثیری منفی گذاشته بود ) ... پدر بزرگت که من یادم میآید از بزرگترین روحانیان شهر بودند ، پدرت هم که علاوه بر آن سردفتر اسناد رسمی و مورد اعتماد و احترام مردم شهر اند ؛ امٌا تو با این وضع به کجا می رسی ؟ چه کاره می شوی ... و وقتی بچٌه ها توضیحاتی دادند گفت  :
اصلا" شما چرا به مدرسه آمده اید ؟ می خواهید چکاره بشوید که به مدرسه آمده اید ؟ ؛ برای دعوا کردن و شر به پا کردن و بی ادبی ؟!.
به نظر من نخستین موضوع انشاء هرسال برای دبیرستانی ها باید همین باشد :
برای چه به مدرسه آمده اید ؟ 
یا میخواهید در آینده چکاره شوید ؟
که اتفاقا" آقای مرآت ، خدا رحمتش کند ، هم موضوعی نظیر اینها برای ما تعیین کرد ... 
* خمیر مایه ای از خاطرات دارد و نه اینکه خود خاطرات باشد !
/ 0 نظر / 51 بازدید