صادق هدایت ، ماوراء الطبیعه ، ادبیات سیاه ، پوچی در پوچی

×
آیت اللهی : او جامعه ای را تصویر می کند با افرادش و رفتاری که دارند و این رفتار را دلیلی جز ذهنیات آنها و اوضاع و احوال محیط شان نیست .
شاهکارش در اینست که در داستان های خود – اعم از کوتاه و بلند – قهرمانش و « انسان جستجو گر » ش را پس از تکاپوی زیاد به نتیجه دلخواه نزدیک می کند و در آخرین لحظات آن را از دسترس وی دور میدارد . او با این گریز علاوه بر آنکه خواننده اش را وادار به دقت و تفکر به روی جزئیات مورد نظرش می کند با تصویر نسبتا" دقیقی که جا به جا از اشارات و کنایات لازم در آن استفاده کرده و هرکسی و چیزی را نمودار و مظهر کسی و چیزی قرار داده است بدون آنکه قضاوتی به روی آن واقعه جزئی بکند پیچیدگی اوضاع و سرگردانی قهرمان داستان را ادامه می دهد و باتکراری همیشگی و کسالت آور زندگی را در خود فریبی و وقت گذرانی خلاصه می کند . به این هم قناعت نمی کند . اورا در جستجوئی به پستی و حقارت بیشتری می کشاند و در نزدیکی هدف به صورتی نامنتظر سرنگون می کند . این ، علاوه بر کنایه ای از دور بودن یقین و واقعیت ، زیرکی هدایت را در واداشتن هداست به تفکر می رساند ؛ خواننده ای که سهل انگار و « پیشداور » است با شکست های پیاپی و سرانجام مرگ و نیستی و پوچی قهرمانی که خود را به جای او انگاشته مواجه می شود و این زنگ بیداری اوست . تکانی است که باید به او داده شود و مسئله ای است که باید به آن بیندیشد .
اشتباه نشود . پوچی – بدانگونه که نسخه پردازان دنیای طبابت عقیده دارند – در آثار هدایت وجود ندارد . واضح تر بگویم : برای قهرمانان داستانهای هدایت ، در زمین و زمان خودشان ، پوچی « کیمیا » است ... هرچه منزوی تر و نا امید تر می شوند با عشق و امید بیشتری پیش می روند و شوق دریافتشان بیشتر می شود . می خواهند که بدانند . فیلسوف ( دوستدار دانش ) اند . پس تا اینجا هدایت از کافکا جلو است ! و زمانی خود در می ماند که به دنیائی وسیع تر از کافکا می رسد ؛ یعنی ماوراء الطبیعه . بنابر این پوچی ساخت هدایت موجه تر از پوچی ساخت کافکا است .
هدایت به مرحله شک رسیده است و به سوی یقین می تازد . ولی یقین حاصل کردن در امور ذهنی و مابعد الطبیعی را – که اتفاقا" بیشتر مورد توجه هدایت واقع شده اند – امکانی هست ؟ جوابش را ندیده ایم و نشنیده ایم و تنها موقعی که دیدیم و شنیدیم می توانیم بر آثار هدایت مهر پوچی و بیهودگی – به معنی کامل – بزنیم .
او نه فتوای خود کشی می دهد  و نه مجسمه بدبینی است . گناهش این است که با تصویر زندگی خود – زندگی یک نفر هنر مند دانشمند در این جامعه بشری – مشت نمونه خروار را به نظر آدم های خرواری می رساند . گناهش این است که می خواهد بداند و حقیقت را دریابد .
صفابخش : در دنیائی که چیز ثابتی وجود ندارد ... دنیائی که در آن همه چیز رنگ می بازد ، دست ها ، چشم ها ، و زبان ها همه دروغ می گویند ... حقیقت را چگونه باید دریافت ؟! و این تناقض و این تضاد  اساس بی اعتمادی در بوف کور است ...
او به هیچ وجه اطمینان نمی کند . حتی نمی داند در کجا زندگی می کند و آسمان بالای سرش و زمینی که بر روی آن نشسته مال نیشابور یا بلخ یا بنارس است ؛ زمان و مکان مفهوم خود را از دست می دهند ؛ زیرا که در دنیائی خیالی از انسان – دنیائی به دور مانده از روابط انسانی زمان و مکان نقشی و معنائی نمی تواند داشت .
گذشته ، آینده ، ساعت ، روز ، ماه و سال یکسان است . جهانی جدا مانده از روابط انسانی ... و زندگی تنها یک فصل دارد ؛ فصلی که در یک منطقه سردسیر و در تاریکی جاودانی می گذرد .
( ادامه دارد ) 
/ 1 نظر / 14 بازدید
حشمت اله حیاتی

سلام جناب آیت الهی. نوشته های شما در مورد صادق هدایت یک نوع روشنگری را نمایان می سازد . با نوشته های کریشنا مورتی که مقایسه می کردم تشابهات زیادی از وضعیت مردم ؛ جامعه در آن دوران و زمان کنونی با اینکه بشر باصطلاح به پیشرفت های بالایی در علم و فناوری دست یافته است ، مشاهده کردم . اتفاقی در قلمرو روانی و مناسبات انسان ها رخ نداده است ، انگار همان زمان صادق هدایت است . به مطلبی که کریشنامورتی در زمان ما خطاب به یکی از مخاطبانش می گوید شما را جلب می کنم : ما بوسیله افکار و اعمال خود در یک قالب محدود شرطی و فرو شده ایم ، ولی آگاه نیستیم به اینکه در چنین قالب محدودی به سر می بریم ؛ ما فقط نسبت به تضادها ، رنج ها و لذت های خویش آگاهیم . به نظر نمی رسد که ما در زمینه آگاهی از این حد فراتر برویم ، تنها نتیجه آن این است که در تضادهای بیشتر پیش رفته ایم و فرو شده ایم . ما نسبت به شرطی بودن خود نا آگاهیم ؛ و تا زمانی که این آگاهی حاصل نشود هر عمل ما منجر به تشدید تضاد و آشفتگی بیشتر خواهد شد .