وقتی توی آئینه نگاه می کنم مادر بزرگم را می بینم !

 

وقتی توی آئینه نگاه میکنم مادر بزرگم را می بینم !


خانه ی ما خیلی شلوغ بود . هفت - هشت بچٌه  ؛ سه - چهارتا بچٌه ای هم که به خانه ما می آمدند تا با ما بازی کنند ، شوهر خواهرم و بچٌه هاش ، مادربزرگ مادری ، عمو ، گاه یکی دونفر کارگر زن و مرد .... و میهمان هم که زیاد داشتیم ؛ الی ماشاء الله ! شلوغِ شلوغ ....
 ... و بین اینهمه شلوغی ، مادر بزرگم گوشه ای می نشست و به قول سعدی : صم ، بکم . هیچ چیز نمی گفت . دوستش داشتم ؛ امٌا هرچه که بهش می گفتم  می گفت : حوصله ی این حرفها را ندارم ، مادر ! . می گفتم  : پس حوصله ی چه حرفی را داری مادر بزرگ ؟! . می گفت : حوصله هیچ حرفی ...! ... بزرگ که بشوی ، شصت - هفتاد سالت که بشود میفهمی ... امٌا روزی پنج - شش ساعت قرآن و کتاب های دعا را می خواند ؛ می خواست ذخیره آخرتش باشد : زادالمعاد ، بیاض ، مفتاح ، دعای فلان ، ذکر بهمان و...و...و.. تازه باورکنید روزی دو - سه ساعت هم نماز ؛ که دیگر نمی دانستیم چه نمازی  ... سر یه سرش میگذاشتیم ؛ میگفتیم : نماز جعفز طیٌار می خوانی ؟! ...
یادش به خیر  ، خدا رحمتش کند . آن پنجاه - شصت سال قبل نمی فهمیدم که چه می کوید . حالا که شصت هفتاد سالم شده است میفهمم  . حوصله ی هیچ حرفی را ندارم ؛ حوصله ی جرٌ و بحث را ابدا" . نقد کار دیگران را بکنم ؟ شکنجه ای است برای من ، برای منی که در جوانی عاشق نقد کردن کارهای ادبی و هنری دیگران بودم ؛ و چه نقد و نسیه هائی که مجٌانی و با التماس و بدون نام در مطبوعات آن روز به چاپ نرساندم ! ؛ حالا تو بگو یک عبارت نقد ! یک اظهار نظر کوچولو ! متنفرم ! .
این است که از مراوده های اینترنتی دست کشیده ام . شرمنده ام ! ، خیلی خیلی هم شرمنده ام ؛ نمی شود که فقط برای عزیزان اینترنتی خود یک گل یا یک شکلک بگذاری ؛ سفره ی نینداخته آبرو مند تر است . امٌا می توانم روزی سه - چهار ساعت بنویسم !؛ برای خودم بنویسم ....
حالا میفهمم چرا حافظ سروده است : « چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو » ! . بیرون هم نشوی سنٌ و سالت تو را از آنجا بیرون می اندازد ؛ به برزخ سکوت ... تا برسی به دیار خاموشان ...
باورتان نمی شود ؛ وقتی توی آئینه نگاه می کنم مادر بزرگم را می بینم !...

/ 0 نظر / 9 بازدید