از خردسالی به حکیم ابو القاسم فردوسی ، تا سالخوردگی ...

از خردسالی به فردوسی ، تا سالخوردگی ...
حکیم ابوالقاسم فردوسی ؛
مردی که در قلب ما بود ؛
و قبل از ابنکه شاعر باشد : یک حکیم به تمام معنی


درکودکی و نوجوانی است که شخصیت ما شکل میگیرد . شخصیت ادبی ما هم در همان زمان شکل میگیرد ؛ زمانی که به شدٌت احساساتی هستیم  ، و گرایش به ادبیات رمانتیک  و حماسی داریم ؛ و وای به وقتی که ادبیٌاتی مثل شاهنامه  ، هم رمانتیک و هم حماسی باشند ؛ و بازهم وای به وقتی که به صورت مداوم مورد تائید و تمجید بزرگ تر های ما هم قرار بگیرند . . حال به اصطلاح نور علی نور این است که حکومتی چون حکومت پهلویِ ملٌی گرا هم برسرکار باشد و احساسات ملٌی گرائی هم از در و دیوار ببارد . موضوع را حدس بزنید ! .

 

بین سالهای 1335 و 1340  من هم مثل بسیاری از کودکان و نوجوانان ِ ان زمان که از وسایل  بازی و سرگرمی ِ کافی محروم بودند در کوچه و بازار برای بازی با سایر بچٌه ها ، به خصوص بهروز ، هوشنگ ، منوچهر ، حسین ، .... و جمال ، پلاس بودم و گاهی که چند نفر از کاسب های بازارچه  امامزاده ، یعنی سیٌد نجٌار ، علمدار رنگرز ، احمدقصٌاب ، صادق بقٌال ، و پدرش اکبر قلیانی ، که او هم بقٌالی داشت ، و یکی دونفر دیگر یقه ی جمال را میگرفتند که برود برایشان  شاهنامه بخواند  بیشتر ما بچٌه ها هم می نشستیم به گوش کردن  ؛ و با به به و چه چه گفتن آن جماعت فکر می کردیم که رستم ما ایرانیان بزرگترین مرد جهان بوده است ! ؛ کیکاووس بیشترین اقتدار را در جهان داشته است ، و... فردوسی هم طبیعتا" بزرگترین شاعر جهان .....
... و بعدها مگر می شد به من حالی کنند که سعدی ، حافظ ، مولوی ، وحشی بافقی ، و...و...و... بسیار نغزتر ، اصولی تر و به خصوص عارفانه تر از فردوسی توسی شعر می گفته اند ؟ ! .
حالا این جریان ملٌی گرائی هم همیشه وجود داشت تا روزی در حوالی 1350 به عنوان مسؤول بخش مردم شناسی دانشگاه تهران  برای برخی از محققان و دانشجویان علوم اجتماعی به اصطلاح به منبر رفتم که حکیم ابو القاسم فردوسی نه تنها با سرودن شاهنامه زبان فارسی را زنده کرده است و تاحدودی مانع عر بزبان شدن و عرب شدن ما ایرانیان ( چنانکه از عراق و سوریه و مصر گرفته تا الجزایر و مغرب همه عربزبان و ظاهرا" عرب شدند ... ) ، بلکه فرهنگ فارسی را زنده کرده است ؛ پس استقلال ملٌی ایران و ایرانی را حفظ کرده است ...
... و متوجٌه شدم هیئت حاکمه بر ایران ( می گفتند به خصوص برای تقویت روحیه ملٌی و مقاومت و ایثار در برابرحمله احتمالی روسها به ایران ... ) به فکر این افتاده بود که با فرهنگ ِ ساخته ی فردوسی و امثال وی ( از جمله با برپا داشتن جشنواره توس ) از رستم ها گرفته تا

 


 اسفندیارها و فردوسی های دیگری بسازد ... و مرا در سال 1355 به این امر مآمورکردند که کتاب « مردم و فردوسی » را ویرایش کنم . ... و بگمانم « بنیاد شاهنامه  » تاسیس شد تا اینکه گروهی پیدا شدند که در برابر آن افراط نسبی از پاسداشت فردوسی و فرهنگ ملٌی به تفریطی عظیم ، تا حدٌ بدگوئی از فردوسی و فرهنگ و ملٌت !!! ( تُف سربالا ! ببخشید ! ) پرداختند و سال 1393 به آخرین ساعات روز 29 دی رسید و مرا برای صرف شام صدا کردند . بفرمائید شام ! . 

/ 0 نظر / 19 بازدید