دفتر شعرتان را راحت چاپ کنید !

پدرم به عموی شاعرم می گفت گاهی آنقدر خسیس می شوی که سر دو قران دو ساعت چانه زنی می کنی ! و گاهی هم آنقدر دست و دل باز یا در واقع ولخرج می شوی که نمی دانی پول قلمبه را می شود پس انداز هم کرد برای روز مبادا ؛ به خصوص تو که هنوز سه تا دختر عروس نشده داری ، خانه ات تعمیرات اساسی لازم دارد ، و بعدش هم خدای نا خواسته پیری و کوری هم هست ... حالا می خواهی باز هم کتاب چاپ کنی و مجٌانی به این و آن بدهی ؟!!! .
پدرم میان هفت برادرانشان ارشد تر از همه بود و شش تای دیگر بهش حرمت می گذاشتند . این بود که یک روز عموی شاعرم در ییلاق پنهان از پدرم به من گفت : دریزد نه دیوان شاعران را خوب چاپ می کنند، نه می توانند به فروش برسانند . تهران کهرفتی ببین میتوانی یک ناشر خوب برایم پیدا کنی ؟ . والله نمی دانم چع سالی بود ؛ به گمانم هنوز 1350 نشده بود .
در تهران منزل کوچکترین عموهایم میهمان بودم که بحث شعر شد ؛ و موضوع دیوان شعر آن یکی عمو را مطرح کردم که می خواست چاپش کند و... عموی کوچکم گفت خانواده استوار ... که در دفاع از شاه کشته شده است در طبقه ی تحتانی ایشان می نشینند و گویا با ناشری رفت و آمد دارند ؛ و مرابه آنها معرفی کرد وقضیه ادامه یافت .
خلاصه سر ازمغازه ناشر که پیر مردی باسواد و دنیا دیده بود درآوردم ، و به مذاکره با وی .رکٌ وراست موضوع رابرایش تعریف کردم .
گفت: عمویت چه شعری میگوید ؟
گفتم : همه چیز ، درهم ، در ستایشِ خدا ، و...  
گفت : خدا اجرش بدهد ! دیگر چه ؟ ..
گفتم : پیامبر (ص) ، و امام ( ع ) ها ...
گفت : شفیع روز جزایش باشند الهی !
گفتم :برخی از مقامات رسمی کشوری
گفت : رسما" ؟!!! ، فوقش برایش چند پیت شیره گندیده روستاهای ملایر و انجیر خشکه روستاهای اصطهبانات و... میفرستند تا  قدر خوشخد متیش رابداند !!! (1) ؛ فقط مدٌاح است !
گفتم : خیر ، عاشقانه هم سروده است ...
گفت : نتیجه ای هم گرفته است ؟
گفتم : از چه ؟
گفت : ازغزل
گفتم :غزل ؟ دختر آقا مرتضی را میگوئی؟ چه ربطی به عموی من ؟
گفت : نه ! معشوقه ی شعرهایش ...
گفتم : من از کجا بدانم ؟! برای من که تعریف نمیکند ...
گفت : پس حقیقت را نمی گوید ... فقط شعر می گوید !.. به هر حال تو هم باید از همین جوانی یاد بگیری ، سابقه ای ... ، تجربه ای ...
گفتم از کجا فهمیدی که من هم شاعرم ؟!.
گفت : ازقیافه ات میبارد !
گفتم اهل شوخی نیستم ؛ گاهی سر و ته کنده یک چیزی می نویسم.
گفت : شعر ، خودش شوخی است ! دیگر چه شعری می گوید ؟
گفتم :همین شوخی! شعرهای فکاهی ...
گفت :خوب ، الحمدلله که مرثیه و نوحه ندارد که ما را به گریه بیاندازد ؛ هزار مصیبت خود را داریم ، دوطرف هم برایمان مرثیه می خوانند ... چرا همه از گریه و افسردگی و نا امیدی و در نتیجه عدم تحرک ما ملٌت خوششان می آید ؟ ! . خوش به حالش که دلش خوش است و شعرشادمی گوید . ببینم ! یک بیسواد روستائی است ؟! ؛ خوب ! حالا شد یک چیزی ! اینها رابفرستد مجلٌه توفیق ، برایش چاپ میکنند ، پولی هم ازش نمی گیرند ...
گفتم : من شوخی نمی کنم ، جدٌی می گویم
کفت : دیدی که آمدی نسازی ! ، شعر که جدٌی نیست برادرم ؛ فقط چند نفر شاعر داریم که کتابهایشان دخل و خرج می کند و آنهم باتبلیغات مستقیم و غیر مستقیم دولت برای شعر نو ! حتی دیوان های رهی معیری و امیری فیروز کوهی هم آنطور که باید و شاید دخل و خرج نمی کنند ... این ها هم که می بینی از طرف دولت حمایت میشوند ؛ برای بقیه که شعر ، آب و نان نمیشود . فکر نان کن که خربزه آب است ! ؛ شعر که آب هم ندارد ! اگر دارد این چند هزار نفر شاعر بگذارند در کوزه آبش رابخورند ؛ نه برای شاعر آبدارد نه برای ناشر نان ! (2)
(1) از هرجائی هدیه هائی برای دربار میفرستادند که برخی مثل شیره و انجیر خشکه هم بودند . اینها را پس ازاینکه در دربار نگه می داشتند و فاسد یا نیمه فاسد میشد کَرَم !!! می کردند و برای برخی چون همین خانواده ی استوار ...میفرستادند .
(2) به گمانم از همان جا بود که تصمیم گرفتم یا شعر نگویم یا شعر آبداربگویم ؛ امٌا وقتی درفرانسه شروع به جغرافی خواندن کردم متوجه شدم که کره زمین رو به گرم شدن می رود و جهان رو به کم آبی ، خشکسالی و خشکی ، طبع من هم خشکید ؛ آی بخشکی شانس !      

/ 0 نظر / 13 بازدید