چاپلوسی ادبی و... تملق توانگر کند مرد را !

در حوزه ی نوشتاری

و

ادبیٌات فارسی هم 

تملٌق توانگر کند مرد را ! :

یک ابزار واقعا" کارآی ادبی !

حضور ذیجود جناب مستطاب اجلٌ اکرم حضرت آقای آقا شیخ ...

خوب ! ، این جناب مستطاب فقط یک دبیر دبیرستان ملبٌس به لباس روحانیٌت بود که به خاطر مختصر شیطنت یکی از دانش آموزان پنج نمره از نمره زبان و ادبیٌات فارسی وی کسر کرده بود؛ و به توضیحات شفاهی وی هم اصلا" گوش نمی داد ؛ و دانش آموز مزبور چاره را در آن دیده بود که نامه ای خطاب به وی بنویسد و به مدیر دبیرستان ، که بسیار هم کنجکاو و مداخله گر بود بدهد ؛ که البتٌه نامه را هم یکی دیگر نوشته بود و نه خودش . سوادش را نداشت ! . 

آقای دبیر لبخندی زده بود که حالا که « اجلٌ اکرم » هستیم! دیگر نمی شود که به شما نمره تان را ندهیم !

عمویم می گفت پول روی سنگ خارا بگذاری نرم می شود و تعارفش بکنی و تملقش را بگوئی گرم می شود ! . هیچکس نیست که از تعارف و تملٌق بدش بیاید ! ؛ برعکس ، مشکل گشا است ؛ به همین دلیل هم هست که در فرهنگ عمومی ما به یک ابزار کاری تبدیل شده است ؛ و از آنجا به نوشته ها و به اصطلاح ادبیٌات ما هم سرایت کرده است تا آنجا که اکثر قریب به اتفاق شعرای ماهم ، خواه نا خواه ، و آگاهانه یا نا آگاهانه مدیحه گو می شوند و...

تملٌق در غیاب یکی را غلوٌ می گویند و در حضورش را چاپلوسی ؛ و امثال آن .

غلوٌ امیر کبیر نسبت به محمد شاه را در معاهده ارزنه الروم ملاحظه بفرمائید :

فرمان همایون اعلیحضرت قدر قدرت کیوان حشمت، مملکت مدار ملک گیر، آرایش تاج و سریر، جمال الاسلام و المسلمین، جلال الدنیا و الدین، غیاث الحق و الیقین، قهرمان الماء و الطین، ظل الله الممدود فی الارضین، حافظ حوزه مسلمانی، داور جمشید جاه داراب دستگاه، انجم سپاه اسلام پناه، زینت بخش تخت کیان، افتخار ملوک جهان، خدیو دریا دل کامران، شاهنشاه ممالک ایران، السلطان بن السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان محمد شاه قاجار - ادام الله تعالی ایام سلطنه فی فلک الاجلال و زین فلک قدرته بمصابیح - کواکب الاقبال،

قصٌه ی حاجی واشنگتن ، اولین وزیر مختار ایران در آمریکا را خوانده اید که اینگونه در آنجا آغاز به سخن کرده بود:

... السلام ای رئیس الروسا، راس ریاست، نظری کن ز وفا سوی شه شرق، اعلیحضرت سلطان قدر قدرت خاقان، خسرو اسلام پناه، قبله عالم شاه پدر شاه، شهنشاه، برون شاه، درون شاه، قطب اقطاب صفا، مرشد کامل، شیخ واصل، صفتش حضرت ظل اللهی، ناصر دین خدا، روحی ارواح فدا، شاه آلمان شکن و روس برا باد ده، و لندن و پاریس بر انگشت مبارک به جولان، تخت بر تخت به ایوان، مطبق فزون گشته ز کیوان، شاه ما کرده میل شاهانه، که سفیری به آمریکا برود چون صبا، فرح افزا، که ببند به صفا عقد مودت، بگشاید زفا باب تجارت، رسم گردد سفر و سیر سیاحت، بده بستان عیان بین دو دولت،قرعه فال از قضا اوفتاد بر من کمترین، حسینقلی،
فرخنده باد، فرخنده باد عهد مود میان ما، گسترده باد، گسترده باد کسب و تجارت میان ما، پارسال ریاستت چهل باشد، دشمن از روی تو خجل باشد،پطر و ناپلئون و خود بیسمارک، همه شرمنده اند بدین درگاه، اقبال قبله عالم و پلتیک مستر پرزیدنت همره شود بی حرف پیش اگر به هم، گیتی به زیر بیرق خویش در آورند ایران و آمریک، چشم حسود بترکد، چو سپندی که در افتد به تشت عرش، الحق رئیس بهشتی مستر پرزیدنت، کیلیولند شهریار، دست به دست هم می دهند دو شهنشاه به اذن الله، حق مبارک کند انشا الله، از خدا می کنم طلب، الی الابد، موضع دولتین نگه دار، والسلام، ای رئیس خوش دیدار، شد تمام، گل سخن گفتن وزیر مختار،

و حالا این را هم از کریمخان زند ملاحظه فرمائید :

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.

شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.

کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف،‌ بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم،‌ خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”.

مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!

هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” .

مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد.

 از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم

 

نتیجه اخلاقی این قضیه را بعدا" خدمتتان عرض می کنم !

بفرمائید افطار !

/ 36 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدیه زرعی

سلام استاد. قبول باشه. برای ماها هم دعا می کنید؟ راستی عیدتون مبارک.ممنونم که به وبلاگم سر زدید. استاد باور کنید بی معرفت نشدم، اینترنتم وصل نمیشد الان که اومدم کافی نت الساعه خدمت استاد بزرگم رسیدم.خیلی خوشحال شدم نوشته تون رو خوندم من از هر ججمله شما درس بزرگی دریافت میکنم یک پست برام دیگه حکم یک راه زندگی رو داره. ممنونم بخاطر همه چیز

کیومرث مرادی

سلام استاد! خیلی از مطالب تون خوش حال شدم از ایلام تا اون جا بر شما درود!به من سربزنی خوش حال می شم!با یک غزل میزبان ات می مونم!

كريما

درود من بر آن فرزانه آستاد كه درس معرفت بر عاشقان داد نژاده مرد ايراني تباري كه ديدارش كند باغ دل آباد ** صبورانه قلم در دست وعاشق ببخشد شورو شوقي بر دل سرد لبم خندان ودل از درد لبريز حضورت مرهمي بخشد بر اين درد سرايم را منوّر كردي اي دوست ببخشا گر تورا نشناختم اي مرد درود بيكران بر استاد آيت الّاهي بزرگوار سپاس از اينكه به خانه ي مجازي شعرم سرزد يد شما همواره بزرگوارانه بنده را مرهون محبّت هاي خود مي نماييد سپاس مجدّد از لطفتان اگراجازه بفر ماييد شمارا لينك نمايم.

شب مهتابی

آری ما را بر عظمت و شناسایی شب قدر راهی نیست تنها می توان درزیر باران رحمتش ایستاد تا برما ببارد و جانهایمان را از آب زلال خود شست وشو دهد و پاک سازد

شب مهتابی

دلمان کوچک است ... ولی آنقدر جا دارد که : برای هر عزیزی که دوستش داریم نیمکتی بگذاریم برای همیشه ...!

سلام استاد خوبی ها.... ممنون از شما وحضورتون... تسلیت و التماس دعا در این شبهای قدر.... به روز هستم بادو پست: یک غزل و رباعی ومنتظر حضور ونگاه شما... موفق باشید وشاعرتر... یاعلی...

هدیه ارجمند

سلام استاد خوبی ها.... ممنون از شما وحضورتون... تسلیت و التماس دعا در این شبهای قدر.... به روز هستم بادو پست: یک غزل و رباعی ومنتظر حضور ونگاه شما... موفق باشید وشاعرتر... یاعلی...

هدیه ارجمند

بنده هم اگر لایق باشم در مشهد نایب الزیاره شما هستم... رفتم حرم قول میدم براتون نماز بخونم استاد گرامی.... یاعلی.....

چوپان

سلام یادته صد بار مرا گفتی کم خور دوسه پیمانه... رمز ورود وبلاگم را فراموش کردم و امروز به طور اتفاقی یادم آمد و اولین جایی که آمدم حضور محترم شما بود . از مطالبتان بهره بردم پایدار باشید استاد.

بهاره

کلیپی زیبا با موضوع آخرالزمان با صدای حاج سعید قاسمی http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?lid=6908